شمارهٔ ۲۹۳
هست این کون و مکان گوی خم چوگان عشقالله الله از دل عاشق که شد میدان عشق
چشم دل گر بر گشایندت بمیدان وجوداندر این میدان نخواهی دید جز جولان عشق
آنکه جوید عشق را پایان گه آغاز حشرگو پس از پایان محشر هم مجو پایان عشق
عشق را سر در خط فرمان حسن است و بودجمله موجودات را سر در خط فرمان عشق
غیر انسان بهر انسانست و انسان بهر دلدل برای اینکه گردد کنز مهر و کان عشق
هیچ دانی از چه گردون را دمی نبود سکونچون من سرگشته آنهم هست سرگردان عشق
ماحصل را گر همی خواهی ز من بشنو صغیرماسوی مملوک عشقند و علی سلطان عشق