شمارهٔ ۹۲
آدمی را ز شرف تاج کرامت بسر استحیف و صد حیف که بیچاره ز خود بیخبر است
بنگر انسان و مقامش که بود محرم رازخلوتی را که فلک حلقه بیرون در است
هست انسان بمثل آینهٔی در بر دوستاو بخود ناظر از این آینه پا تا بسر است
مطلع طلعت صانع شده مصنوع بلیاندر آئینه عیان طلعت آئینه گر است
همه ذرات بخورشید وجود آینهاندروشن این آینه سان در بر هر با بصر است
اختلاف صور افکنده جدائی ورنهمتحد معنی اشیا همه با یکدیگر است
گو چو نرگس به چمن دیدهگشائی بینیزاب بیرنگ دوصد رنگ گل اندر نظر است
خار و گل هر دو ز یک شاخ برآیند ولیاین یکی مرهم جان وان دگری نیشتر است
ره بخلوتگه وحدت برو معنی دریاببگذر از عالم صورت که نزاع صور است
هر بد و نیک به نسبت بود البته صغیرباشد از بحر وجود آنچه خزف یا گهر است