گنج

شمارهٔ ۱۶۹

۸ بیت
با بت ساده نشستن که ثواتبست و مباحخوش بود خاصه که گیری ز کفش ساغر راح
در ره عشق بتان کوش که صاحبنظرانجز در این راه ندیدند و نجستند فلاح
نه عجب گر در رحمت شده بر ما مفتوحتا که از عشق بدست‌ام ده ما را مفتاح
کرد در دیر مغان منزل و بگرفت قراربعد عمری که دلم بود به عالم سیاح
همه را گر سر جنگ است بما با همه کسما بصلحیم و نکوشیم مگر در اصلاح
بیوفائی جهان بین که بشب شاهد تستدر کنار دگری خفته چو بینی بصباح
از جهان بکذر اگر مرد رهی کز مرداندرنیاورده کس این زال دنی را بنکاح
در جهان هیچ نیندوخت بجز مهر علیچون صغیر آنکه درآمد به ره خیر و صلاح