شمارهٔ ۱۶۸
ببزم دل چو برافروختم ز عشق سراجدگر به مشعل خورشید نیستم محتاج
چو در سفینهٔ عشقم چه باک از این دارمکه بحر حادثه از چار سو بود مواج
ببوسه ای ز لبش زندهٔ ابد گشتمدهید مژده که جستم بدرد مرگ علاج
ندانم از تو چه اندر سر ا ست مردم راکه دیده در بر تیر تو میکنند آماج
بماه روی تو نازم که سیم و زر شب و روزطبق طبق ز مه و مهر میستاند باج
من از دو کون به میخانه روی آوردمکجا روم گر از این درگهم کنند اخراج
نهم کلاه نمد کج بشکر درویشیکه شاه هیچ بجز دردسر ندید از تاج
صغیر هستی خود داد از آن بباد فناکه دید عاقبتش میکند اجل تاراج