شمارهٔ ۱۶۷
ای حسن تو بگرفته ز خوبان جهان باجامروز تویی بر سر خوبان جهان تاج
رخسار تو از حلقهٔ زلف است نمایانیا عارض احمد بود اندر شب معراج
از تیر حذر باید و مژگان تو تیری استکانرا دل عشاق تو از جان شود آماج
هر دل که تو در آن ز صفا جلوه نمائیگردد به طوافش حرم کعبه یک از حاج
سوی تو بود دیدهٔ ما خیل گدایانتو پادشه عالمی و ما به تو محتاج
هر کس سپرد راهی و پوید به طریقیما را نبود غیر ره عشق تو منهاج
دم در نکشم از سخن عشق صغیراور آنکه زنندم به سر دار چو حلاج