شمارهٔ ۳۳۰
عشق یارب چه قماریست که نشناختهایمبا وجودیکه به نزدش دل و دین باختهایم
یوسفا ما به تماشای ترنج ذقنتدست ببریده و بر خویش نپرداختهایم
گرچه هم پنجهٔ شیریم بهنگام مصافپیش آهوی دو چشمت سپر انداختهایم
بر تن ما نکند آتش دوزخ اثریکه بآتشکدهٔ عشق تو بگداختهایم
ای صبا چند پریشان کنی آن گیسو راما برای دل خود خانه در آن ساختهایم
دست صاحب علمی کرده علم قامت ماورنه ما رایت هستی نه خود افراختهایم
عمر معدوم شد و هیچ نگفتیم صغیرکه بمیدان وجود از چه سبب تاختهایم