شمارهٔ ۱۸۵
به تغافل همه روزان و شبان میگذردحیف از این عمر که در خواب گران میگذرد
از بد و نیک جهان قصه مخوان باده بخورشادی این که بد و نیک جهان میگذرد
راستی قابل این نیست جهان گذرانکه بگوییم چنین است و چنان میگذرد
تا بگیری کُلَه از سر رَوَد ایّامِ بهارتا نهی باز به سر فصل خزان میگذرد
گذراند ز کمان فلکت شستِ قضاهمچو تیری که به ناگه ز کمان میگذرد
وضع گیتی طلب از مهتر سیاحان مهرکه بر او سیر کران تا به کران میگذرد
هر نفس عمر تو بیسود کسان است صغیرگر به تحقیق ببینی به زیان میگذرد