شمارهٔ ۱۸۴
نالیدن مهجوران سوز دگری داردحرفی که ز دل خیزد بر دل اثری دارد
گویند نیارد زد کس با تو میگلگونممکن بود اینام ا خون جگری دارد
حال دل من میپرس از ناوک مژگانتچون میگذرد بروی از آن خبری دارد
هر جا که دلی باشد از عشق تو مینالداین برق بهر خرمن گویی شرری دارد
عشق ارنه فسون سازد گوید که زلیخا رایعقوب دل آزرده زیبا پسری دارد
پنهان نتوانم کرد این عشق و جنون دیگرخواهد بظهور آرد هر کس هنری دارد
بنیاد غم و شادی بس دیر نمی پایدهر صبح ز پی شامی هر شب سحری دارد
هین پیشه بد مگزین هان ریشهٔ بدمنشانهر کرده مکافاتی هر کشته بری دارد
بایست صغیر انسان پوید ره حق ورنهاین جنبش حیوانی هر جانوری دارد