گنج

شمارهٔ ۳۸۸

۸ بیت
خواهی ارجا به لب آب روان بگزینیآن به ای سرو که بر دیدهٔ من بنشینی
سخن تلخ شنیدن ز دهانت عجب استکه تو پا تا بسر ایجان چو شکر شیرینی
آفت جان و تن از غمزهٔ چشم بیماررهزن دین و دل از خال و خط مشگینی
من تو را عاشق جانبازتر از فرهادمتو مرا دلبر طنازتر از شیرینی
با چنین شیوهٔ عاشق کشی و دل شکنیعجب اینست که آرام دل مسکینی
فارغم با تو ز هر مذهب و کیش و آئینتو مرا مذهب و کیشی تو مرا آئینی
آنچنان عشق تو پر کرده وجودم که اگردر من ای جان جهان در نگری خودبینی
به صغیر آنچه رواخواه شوی حکم تراستز وفا یا ز جفا هر روشی بگزینی