شمارهٔ ۱۷۲
صبحدم باد صبا مشک فشان میآیدگوئی از طرهٔ آن جان جهان میآید
عجب است اینکه رساند بیقین عاشق رادهن او که نه در وهم و گمان میآید
بسکه بر ناوک نازش دل و جان گشته هدفهر طرف افکند آنرا بنشان میآید
جویها میرود از سیل سرشگم بکنارصحبت از سر و قدش چون بمیان میآید
گر نه سوز دل پروانه دهد شرح چراشمع را شعلهٔ آتش بزبان میآید
در شب هجر که دارد بقفا روز وصالشاد از آنیم که این میرود آن میآید
دوش جان کن سبک از بار ریا ای زاهدگرچه این نکته بطبع تو گران میآید
گوئیا گشته محول به صغیر و بلبلآنچه از عشق بتوصیف و بیان میآید