گنج

شمارهٔ ۳۹۸

۹ بیت
ایکه نام آن صنم را در بر من میبریباخبر شو نام بت پیش برهمن میبری
ایدل افتادی چو در دنبال آن سیمین ذقنخویش دانستم سوی چاهم چو بیژن میبری
در حقیقت پهلوان عشقست ای دستان سرایچندنام از گیو و گودرز وتهمتن میبری
غنچهٔی شکرانهٔ دولت بما اکرام کنایکه از باغ وصالش گل بدامن میبری
آخر ای بیگانه‌پرور آشنا این شیوه چیستمیدهی کام رقیبان و دل از من میبری
غمزهٔ چشمان کنی با عشوهٔ ابرو قرینهر کجا باشد دلی آنرا باین فن میبری
گر بری از دوستانت دین و دل نبود عجبکز لطافت ای پرویش دل ز دشمن میبری
ایکه ما دردی کشانرا دانی از اهل خطابی سبب نیست از سوء خود در حق ما ظن میبری
شعر خود بر وزن شعر شیخ میگوئی صغیرشرم بادت خوشه ئی را پیش خرمن میبری