شمارهٔ ۲۳۶
بکوی میکده بس بیهشان مدهوشندکه قطب دایرهٔ عقل و دانش وهوشند
کنند پر ز هیاهو نه آسمان را لیکنشسته پیش تو لب بسته اند و خاموشند
درون جان خود از شوق آتشی دارندکز آن بسان خم میمدام در جوشند
ملک به شیشه کند قطرهٔی اگر بچکداز آن پیاله که این قوم باده مینوشند
تو همنشین رقیبی و با حبیب این قومدرون خلوت دل روز و شب هم آغوشند
تراست سعی به تن پروری ولی ایشانبراه دوست همی در هلاک خود کوشند
نموده اند لباس برهنگی در برمگر که پرده بر اسرار خویشتن پوشند
صغیر کیفیت اهل عشق میگوییبگو که مجلسیان پای تا بسر گوشند