گنج

شمارهٔ ۲۳۷

۹ بیت
بر آستانهٔ میخانه خاکسارانندکه در‌ امور فلک صاحب اختیارانند
مبین به خفّتشان کاین برهنه پا و سرانهمه به مملکت عشق تاجدارانند
همیشه مرد خدا گوهری بود کمیابو لیک چون من و شیخ ریا هزارانند
ز نادرستی ما آسمان نگون بایداز آن بپاست که در ما درستکارانند
ترا که تاب بلا نیست دم ز عشق مزنحریف بار غم عشق برد بارانند
که گفت نیست دل بیغم اندر این عالمکه فارغ از غم ایام میگسارانند
صغیر بندهٔ شاهی است کز سر تسلیمغلام درگه آن شاه شهریارانند
علی که دیو و دد و جن و انس و وحش و طیورز سفرهٔ کرمش جمله ریزه خوارانند
به لطف او نه همین من‌ امیدوارم و بسکه کاینات به لطفش امیدوارانند