گنج

شمارهٔ ۸۳

۷ بیت
بیا ساقی از یکدو جام شرابمرا کن چو دور زمانه خراب
کنی تا خرابم به کلی بدهشرابم شرابم شرابم شراب
به هر گوشه‌ای فتنه‌ای خواسته استمگر یار بگشوده چشمان ز خواب
بآتش رخی کارم افتاده استکه از عشق او گشته جانم کباب
چه تاب سر زلف پرچین اوبدیدم بدادم ز کف صبر و تاب
به پیش رخش آفتاب فلکبود همچو مه در بر آفتاب
نه تنها ربوده است تاب از صغیرکه برده است صبر از دل شیخ و شاب