گنج

شمارهٔ ۵۷

۹ بیت
جز مقام نیستی چون مأمنی در کار نیسترخت آنجا کش که دزد و رهزنی در کار نیست
فکر کن در اصل خود ایقطره ماء‌بحر جودتا ببینی در جهان ما و منی در کار نیست
چون شوی غافل ز یزدان ره زند اهریمنتگر تو یزدانی شوی اهریمنی در کار نیست
روز و شب بهر جدال دیو نفس آماده باشکادمیرا زان قوی‌تر دشمنی در کار نیست
نازم آن رند مسیحا دم کز استغنای طبعدر طریق فقر او را سوزنی در کار نیست
گر ندارد ننک از گور ستمکاران زمیناز چه آنانرا مزار و مدفنی در کار نیست
عاشقان عریان به خون غلتند زیر تیغ عشقغنچهٔ این باغ را پیراهنی در کار نیست
کن طواف اهل دل گر حج اکبر بایدتغیر دل حق را مقام و مسکنی در کار نیست
صرف شد در عاشقی عمر صغیر و خوش دلستزانکه در عالم ازین خوشتر فنی در کار نیست