شمارهٔ ۳۱۲
تا دل به مهر آن بت عیار بستهاماز هر دو کون دیده بیکبار بستهام
عشق بتی فتاده چنان در سرم که دستاز کیش خود کشیده و زنار بستهام
روزم سیاه و حال پریشان بود مدامزاندم که دل به طرهٔ دلدار بستهام
از خاندان زاهد خود بین بریدهامالفت به خانوادهٔ خمار بستهام
خارم و لیک آب بقا میخورم همیتا خویش را به آن گل بیخار بستهام
ارزان جهان باهل جهان من از این سراعزم دیار کردهام و بار بستهام
هر کس صغیر دل بکسی بسته است و مندل بر علی و عترت اطهار بستهام