شمارهٔ ۴۸
ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیستوان کدام آیت تکریم که در شان تو نیست
چه سرائیست که بر روی تو نگشوده درشچه مقامیست که آن عرصه جولان تو نیست
از ثری تا بثریا و زمه تا ماهیچیست آن ذره که در عشق گروگان تو نیست
در شب و روز و مه و سال مگر سرگردانفلک بی سر و سامان پی سامان تو نیست
نیست مامور مگر ابر به سقائی تومهر طباخ تو یا نطع زمین خوان تو نیست
نیست گردون مگر ایوان تو یا در شب تارماه قندیل فروزندهٔ ایوان تو نیست
تا که از نقص رسانی بکمال اشیا رادست آنها مگر از عجز بدامان تو نیست
حسن و عشق و نظر و شور و تقاضا و طلباین درخشنده لئالی مگر از کان تو نیست
خرد و علم و کمال و ادب و فضل و هنراین ریاحین مگر از ساحت بستان تو نیست
با وجودی که نگنجد بهمه ارض و سماءمگر آن کنزخفی در دل ویران تو نیست
باری از عالم ایجاد تو منظوری و بسوز تو منظور بجز گوهر عرفان تو نیست
که تو را گفت خدا را نتوان دید صغیراو هویدا مگر از آینهٔ جان تو نیست