شمارهٔ ۱۴۰
حجه قائم که جبریلامین دربان اوستاو به فرمان خدا و چرخ در فرمان است
مطلع فجری که بادش هر دم از ما صد سلامحجه عصری که هم والعصر اندرشان اوست
آسمانش خوان جود و خاص و عامش ریزه خوارمهر و مه را خواهی ار دانی دو قرص از خوان اوست
چارام و هفت اب را شیخ تزویج و طلاقسه ولدرا پرورش در دامن احسان اوست
ای خوشا دوران او هرچند دور روزگارز ابتدا تا انتها چون بنگری دوران اوست
یکه تا ز عرصهٔ ایجاد کاین گوی فلکتا ابد در گردش از یک لطمه چوگان اوست
شاه ایوان علووشان که خود عرش علابا علو قدر ادنی پایه ایوان اوست
تا نیاید کی رود ظلم از جهان ای عدل خواهعدل از دیوان چه خواهی عدل در دیوان اوست
فیض بی پایان مبدء میرسد مطلق بویوانچه بر هر کس رسد از لطف بی پایان اوست
خوش بفردای جزا از لغزش پا ایمنستهر که را دست ولاام روز بر دامان اوست
خوش ترا کلب در خود خواند از شفقت صغیرحجته قائم که جبریلام ین دربان اوست