شمارهٔ ۱۲۸
خدای آنچه بزلف نگار چین انداختنگار بهر من خسته بر جبین انداخت
برفت و برد مرا همچو سایه در پی خویشقدی که سایه نه از ناز بر زمین انداخت
بزلف کرده صبا را بجرم آن زنجیرکه دوش زلزله اندر سواد چین انداخت
سیاه روز جهان را چو شب نمود آن مهز زلف پرده چو بر روی نازنین انداخت
غلام مردم چشم که در رخ خوباننظر همیشه ز چشم خدای بین انداخت
من از جمال تو حیرانم و از آن نقاشکه نقش صورتی این سان ز ماء و طین انداخت
یقین ز زلف تو غافل بود دل آنکسکه چنک عشق بگیسوی حور عین انداخت
کسی بکام دل خود رسد که همچو صغیربپای دوست سر و جان و عقل و دین انداخت