گنج

شمارهٔ ۳۰۰

۸ بیت
دانی چرا در سیر خود بر خویش میلرزد قلمترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم
یک کاروان ماند بشرپویان قفای یکدیگرگیتی رباطی با دو در یکدر فنا یکدر عدم
در این ره پر ابتلاهان پا منه سر در هواترسم از آن کافتی ز پا بر سر زنی دست ندم
عمر عزیزت شد تلف وز آن نداری جز اسفتا فرصتی داری بکف باید شماری مغتنم
گیرم علم افراختی بر ملک عالم تاختیجان جهان بگداختی در آتش ظلم و ستم
روزی علم گردد نگون گردی بدست غم زبوننیکی کن و در دهر دون نامت بنیکی کن علم
گردد ثناگستر زبان بر حاتم و نوشیروانهر جا که صحبت در میان از عدل آید وز کرم
بس کن صغیر از این سخن کامروز در خلق زمنمعمول نبود هیچ فن جز جمع دینار و درم