شمارهٔ ۱۷۶
مگذار اینکه راز دلت بر زبان رسدگر بر زبان رسید بگوش جهان رسد
ره بر زیان ببند و زبان را نگاهداربر شمع هر زیان که رسد از زبان رسد
دانی که حال روح چه باشد ز بعد مرکمرغی قفس شکسته که بر آشیان رسد
وامانده گان قافله را غول ره زندآن رهرو ایمن است که بر کاروان رسد
بلبل به نوبهار از آن در ترنم استکز وصل گل به کام دل ناتوان رسد
گل در تبسم است که از گلبن مرادبرگی نچیده بلبل شیدا خزان رسد
تا زنده ای مخور غم روزی که چون تنورباز است تا دهان تو هم بر تو نان رسد
خوش خواه بهر غیر صغیرا که از خدایخواهی هر آنچه بهر کسان بر تو آن رسد