شمارهٔ ۷۶
لب تو ریخت چنان آبروی آب حیاتکه رخت خویش ز خجلت کشید در ظلمات
من و گذشتن از چون تو دلبری حاشاتو و نشستن با عاشقی چو من هیهات
نه من وفات ندیدم که همچو من بسیاربیافتند وفات و نیافتند وفات
بسیر دادن جان آئیم بسر ورنهگر از وفات بود آئی از چه وقت وفات
زنند عشق پس از مرگ هم خلاصی نیستگمان مبر دهدت مرگ از این کمند نجات