شمارهٔ ۲۸۱
در خمر طرهٔ طرار کمند اندازشدل چنان رفت که در خواب ندیدم بازش
خواهی ار حال من و یار بدانی اینستاو بخون پیکر من میکشد و من نازش
چرخ را بیضه وش آورده بزیر پر خویشمرغ دل تا بهوای تو بود پروازش
هست تفسیر شکر خندهٔی از لعل لبتمیرود هر سخن از عیسی و از اعجازش
جام جم گیر بکف تا بتو گردد معلومکه چه انجام جهانست و چه بود آغازش
رازها بس به بر پیر مغانست ولیتا بدو سر ندهی پی نبری بر رازش
سخن عشق بود آتش سوزان آرینتوان کرد بهر خام طمع ابرازش
گوشهٔ معرفت آباد خموشی جایی استکانکه شد ساکن آن هست ملک دمسازش
نی صغیر است که گوید سخن اینگونه بلینائی است آنکه تو از نی شنوی آوازش