گنج

شمارهٔ ۲۲۳

۷ بیت
یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشایدرونما جان طلبد تا ندهی رخ ننماید
از وفا نام مبر در بر آن شوخ که با ویهر چه مهر تو شود بیش جفایش بفزاید
لاف از عقل و دل و دین بر آن مه نتوان زدکه بیک غمزهٔ چشم سیه این هر سه رباید
هر نفس می‌طلبم کام خود از یار و لیکنترسم آخر نفسم در عوض کام برآید
منکه در عشق توام خون جگر آب وضو شدجز بمحراب دو ابروی توام سجده نباید
نیست انصاف که یار دگری بر تو گزینمکه بود در تو ز حسن آنچه ترا باید و شاید
شب غم روز جنون زاد برای تو صغیرامی ندانم دگر ا ین روز برای تو چه زاید