شمارهٔ ۱۹۹
مردم چشم تو نازیم که در پرده درندواندر آن پرده ز مردم بملا پرده درند
دهنت هیچ و از آن هیچ بعشاق چنانکار تنک است که از هستی خود بیخبرند
رسته گرد لب شیرین تو خط مشگینیا که موران سیه جمع بدور شکرند
رنج خود کم کن و عشاقت از این بیش مکشزانکه این طایفه را هر چه کشی بیشترند
وادی عشق تو را بی سر و پا باید رفتزین سبب جملهٔ عشاق تو بی پا و سرند
چون بخوبان نشوم رام که از گندم خالاین بهشتی پسران راه زنان پدرند
همه چشمی نبود در خور آنروی صغیرقابل دیدن رخسار وی اهل نظرند