گنج

شمارهٔ ۲۷۵

۸ بیت
من و ترا بسخن کرده او بهانهٔ خویشکه خوبگوید و خود بشنود فسانهٔ خویش
ببین ببزم که نائی چگونه از لب خوددمد به نای و دهد گوش بر ترانهٔ خویش
من و خرابی دل بعد ازین که آن دلبرخراب کرد دلم را و ساخت خانهٔ خویش
بدامن ار فکنم طفل اشگ این نه عجبدهم بدامن خود جای نازدانهٔ خویش
گرفته مرغ دلم خو چنان بدان خم زلفکه یاد می‌نکند هیچ ز آشیانهٔ خویش
بهشت آن تو زاهد همین بس است مراکه خواند پیر مغانم بر آستانهٔ خویش
بیاب از دل درویش گوهر مقصودکه ساخته است حق این گنج را خزانهٔ خویش
روا بود که دهد هر دو کون را از کفصغیر در طلب دلبر یگانهٔ خویش