گنج

شمارهٔ ۱۱۰

۶ بیت
گفتم کمند عشق تو در گردن منستگفت این کمند خلق جهانرا بگردنست
گفتم ز درد عشق تو کاهیده شد تنمگفتا میان ما و تو حایل همین تنست
گفتم براه عشق شد آلوده دامنمگفتا خموش این ره هر پاکدامن است
گفتم ز دوستان تو خواهم نشانه ئیگفت آنمراست دوستکه با خویش دشمنست
گفتم سخن زار من و خوبان آن کنندگفت از منست آنچه حلاوت به ار من است
گفتم صغیر خواست ز حسن تو جلوهٔیگفتا بهر چه مینگرد جلوه من است