گنج

شمارهٔ ۱۸۷

۹ بیت
آن که از دوست بجز دوست تقاضا داردلاف عشق ار بزند دعوی بیجا دارد
نازم آن شوخ که از غمزه و طنازی و نازدلبری را همه اسباب مهیا دارد
در غم سلسلهٔ موی تو ای لیلی جانهمچو مجنون دل ما خیمه بصحرا دارد
نکشد نیم نفس عشق تو پای از سر مااین خود از غایت لطفی استکه با ما دارد
دامنم پر گهر از چشمهٔ چشمست مدامنازم این چشمه که ترجیح بدریا دارد
چرخ را عشق درآورده بگردش این شاهزیر فرمان ز ثری تا به ثریا دارد
همه اجزاء جهان جاذب و مجذوب همندراستی کارگه صنع تماشا دارد
ناتوان را که بود بهر رعایت مسئولآن که بازوی هنرمند و توانا دارد
کی بحال تو بسوزد دل دلدار صغیرشمع از سوزش پروانه چه پروا دارد