شمارهٔ ۲۴۰
همه صحبت ز فراق وز وصالش دارندعمر خود صرف جهانی بخیالش دارند
همه جویندهٔ آن جان جهانند ولیاهل دل بهره ز دیدار جمالش دارند
خم از آن قامت عشاق بود کاندر دلحسرت ابروی مانند هلالش دارند
رنجه از رنج و ملال غم عشقش نشوندنظر آنانکه بغنج و بدلالش دارند
می طپد در قفس سینه همی مرغ دلمهر کجا صحبتی از دانهٔ خالش دارند
هر کجا میگذرد مرغ دلم سنگ دلانسنگ بر کف پی بشکستن بالش دارند
خون هم اهل جهان بهر جهان میریزندبا وجودیکه یقین خود بزوالش دارند
شود آن طایفه را عاقبت کار بخیرکه بهر امر نظر سوی مآلش دارند
پا نمی لغزد از آن فرقه که مانند صغیردست بر دامن پیغمبر و آلش دارند