شمارهٔ ۲۳۹
بندهٔ پادشهی باش که درویش بودپا بدنیا زده و عاقبت اندیش بود
نیست هرگز خبری پیش ز خود باخبرانکانکه دارد خبری بی خبر از خویش بود
گر خدا میطلبی از دل درویش طلببخدا عرش الهی دل درویش بود
پس از این راست رو و پیش رو قافله باشراست رو در همه جا از همه کس پیش بود
پیش بدگو منشین تا نشوی رنجه از اوروش و عادت کژدم زدن نیش بود
چه ستمها که ز بوجهل رسید احمد(ص) راخویش را دشمن نزدیک همان خویش بود
اهل هر کیش که هستی ز من این نکته شنوکان پسندیدهٔ هر ملت و هر کیش بود
مکن آزار دل خلق که سنجیده صغیراین گناهی است که از هر گنهی بیش بود