گنج

شمارهٔ ۴۰۷

۶ بیت
تا زده‌ام خویش به دیوانگییافته‌ام راه به فرزانگی
کی رسدم سلسله از زلف یارگر نزنم خویش به دیوانگی
ریزد اگر خون من آن آشنابه که دهد نسبت بیگانگی
آه که صیاد مرا در قفسکشت ز بی آبی و بی دانگی
دام تعلق گسل و چون صباساز جهان خانه به بیخانگی
کام بری گر بگذاری صغیرکام به عشق از سر مردانگی