شمارهٔ ۵۳
کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشتحسن عالمگیر او جز ما خریداری نداشت
تیر مژگانش نکردی جز دل ما را نشانحلقهٔ زلفش بغیر از ما گرفتاری نداشت
ماه کنعان خسرو مصر ملاحت بود لیکبی زلیخا حسن او گرمی بازاری نداشت
نام لیلی که بمعشرقی چنین گشتی علمگر بعالم همچون مجنون عاشق زاری نداشت
کارها جز عشق بازی سربسر بازیچه بودزان دل ما در جهان جز عاشقی کاری نداشت
بار محنت بردن آسانتر ز بار منت استشادمان آنکو بغم خو کرد و غمخواری نداشت
گیتیش در دخمهٔ محو و فراموشی سپردآنکه بگذشت وزنام نیک آثاری نداشت
چرخ هرگز بر مراد راستان دوری نزدراستی جز کجروی این سفله رفتاری نداشت
همچو بلبل از چه مینالید روز و شب صغیرگر به پای دل ز عشق گلرخی خاری نداشت