گنج

شمارهٔ ۳۹۳

۷ بیت
الا که از می‌نخوت مدام بیخود و مستیبخود نگر که چه بودی چه میشوی چه هستی
گرت بچرخ برین جا دهد بلندی طالعاگر نه تن بتواضع دهی ملاف که پستی
چو در سجود خودستی مگو خدای پرستمخداپرست شوی آنزمان که خود نپرستی
بغیر دوست بت است آنچه را که در نظر آریرسی بمنصب خلت چون آن بتان بشکستی
دلت که خانهٔ یار است وقف غیر نمودیببین رهش بکه بگشودی و درش بکه بستی
بخلوتی که تو بایست با حبیب نشینیبه بخت خویش زدی پای و با رقیب نشستی
غمین مباش برفتی اگر ز دست صغیراکه دوست دست تو گیرد چو دید رفته ز دستی