گنج

شمارهٔ ۴۴

۷ بیت
بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشبگل از رخسار او در بزم گلشن گلشنست امشب
پی ایثار او لعل و عقیق و لؤلؤ و مرجانمرا از اشک خون آلود دامن دامنست امشب
بده ساقی می گلگون بزن مطرف دف و بربطکه بزم از غیر چون وادی ایمن ایمن است امشب
به پیش ناوک مژگان آن ترک کمان ابروزره آسا دل مجروح روزن روزن است امشب
نباشد حاجت شمع و چراغی محفل ما راکه بزم جان و دل زان روی روشن روشنست امشب
شکسته توبه و طرف کله مستان بیا زاهدببین در بزم میخواران چه بشکن بشکنست امشب
صغیر از حاصل وصلش نبود امید یکخوشهولی شامل مرا آن فیض خرمن خرمنست امشب