گنج

شمارهٔ ۳۷۷

۸ بیت
دی گفت زاهد از دو جهان چون گذشته‌ایگفتم خموش باش تو عاشق نگشته‌ای
تو پای بند آنچه من از وی گذشته‌اممن در کمند آنکه تو از وی گذشته‌ای
داند یکی سعیدم و خواند یکی شقیای کلک صنع تا چه به نامم نوشته‌ای
هل خرقه چاک ماند و سوزن مجو که چونسوزن رسد هر آینه محتاج رشته‌ای
ای خاک پای پیر خرابات نازمتخاکی و لیک سرمهٔ چشم فرشته‌ای
هرکس که پا نهد به تو سرخوش برون شودای خاک میکده به چه آیی سرشته‌ای
کشت آنگه نفس خود کند احیای عالمیعیسی وقتی ای که ز خود نفس کشته‌ای
گاه درو رسید و تو در خوابی ای صغیرپشتت چو داس گشته و تخمی نکشته‌ای