شمارهٔ ۱۲۵
هر آنچه فتنه در این عالم و هر آنچه بلاستز چشم و قامت آن لعبت سهیبالاست
به خون کشیده هزاران هزار عاشق و بازهمیشه بر سر کویش ز عاشقان غوغاست
ز چشم او شده مفتون چو من بسی تنهاهمین نه فتنهٔ چشمش برای من تنهاست
کسی که گشت اسیر کمند وی با اوهمیشه بر سر ناز و عتاب و جور و جفاست
شها ز جور تو مینالم و پشیمانمچرا که جور و جفای تو عین مهر و وفاست
تو پادشاهی و ما بندهٔ تو هر چه کنیبکن که هیچ به کارت نه جای چون و چراست
طریق عشق به دل طی کنند مشتاقاننه احتیاج به سر اندر این ره و نه به پاست
ز جام جم به حقیقت دو جرعه نوشیدنهزار مرتبه بهتر ز ملکت داراست
به هر که مینگری مست میرود اماصغیر، مست می و شیخ شهر، مست ریاست