گنج

شمارهٔ ۱۲۳

۸ بیت
ایخوش آنعارف سالک که ز راه آگاهستحاصل بندگیش دیدن روی شاه است
گرجهان بینی و بس فرق تو با حیوان چیستچشم انسان همه بینای جمال الله است
سر کویت شده از خون شهیدان دریامگر ایجان جهان کوی تو قربانگاه است
خود که باشی تو که هر جامه بدوزم از وصفپیش بالای تو چون آورم آن کوتاه است
ای که اندر پی آن چاه ذقن میگردیواقف رفتن خود باش براهت چاه است
چه شود کامرواخواهی و خرم ما راای که بر ما هر چه تو را دلخواه است
آه اگر لطف توام بدرقه ره نشودکه گهر دارم و صد راه زنم در راه است
گر من از خود نیم آگاه صغیرا غم نیستبندهٔ پیر مغانم که زمن آگاه است