گنج

شمارهٔ ۱۵۹

۸ بیت
اگر که خانهٔ خمار دایمم وطن استعجب مدار که این خانهٔ‌ امید من است
گذاری از چه که پشتت ز بار غم شکندبنوش باده دمادم که باده غم‌شکن است
به کوی میکده صحبت ز سیم و زر مکنیدکه رفته‌ام من و سودا به نقد جان و تن است
مرا نصیحت واعظ چگونه درگیردکه وعظ او همه اظهار فضل خویشتن است
نه من به خویش کنم عشقبازی ای یارانبه گردن دلم از زلف دلبری رسن است
دلا دگر ز غم خود سخن مگو با یارکه در میان تو و یار حایل آن سخن است
دو یار چون که هم‌ آغوش می‌شوند آن بهکنند رفع موانع اگرچه پیرهن است
صغیر داشت به دل مطلبی و یارش گفتچه مطلب است ترا کان به از رضای من است؟