غزلیات
شمارهٔ ۱نمیبینیم در عالم نشاطی کاسمان ما راشمارهٔ ۲سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب راشمارهٔ ۳ای گل از نقش کف پای تو دامان تراشمارهٔ ۴ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زاشمارهٔ ۵سپردم دوزخ و آن داغهای سینه تابش راشمارهٔ ۶نهفت شوخی بی پرده شور جنگش راشمارهٔ ۷ای روی تو به جلوه درآورده رنگ راشمارهٔ ۸چون به قاصد بسپرم پیغام راشمارهٔ ۹در هجر طرب بیش کند تاب و تبم راشمارهٔ ۱۰سوز عشق تو پس از مرگ عیانست مراشمارهٔ ۱۱من آن نیم که دگر می توان فریفت مراشمارهٔ ۱۲جان بر نتابد ای دل هنگامه ستم راشمارهٔ ۱۳بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مراشمارهٔ ۱۴شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران راشمارهٔ ۱۵نوید التفات شوق دادم از بلا جان راشمارهٔ ۱۶خاموشی ما گشت بدآموز، بتان راشمارهٔ ۱۷غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان راشمارهٔ ۱۸نگویم تازه دارم شیوه جادوبیانان راشمارهٔ ۱۹تعالی الله به رحمت شاد کردن بیگناهان راشمارهٔ ۲۰به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو راشمارهٔ ۲۱تا دوخت چاره گر جگر چارپاره راشمارهٔ ۲۲دل تاب ضبط ناله ندارد خدای راشمارهٔ ۲۳به پایان محبت یاد می آرم زمانی راشمارهٔ ۲۴پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی راشمارهٔ ۲۵قضا آیینه دار عجز خواهد ناز شاهی راشمارهٔ ۲۶باده مشکبوی ما بید و کنار کشت ماشمارهٔ ۲۷گر بیایی مست ناگاه از در گلزار ماشمارهٔ ۲۸به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ماشمارهٔ ۲۹خوش وقت اسیری که برآمد هوس ماشمارهٔ ۳۰چون عذار خویش دارد نامه اعمال ماشمارهٔ ۳۱جز دفع غم ز باده نبودهست کام ماشمارهٔ ۳۲نقشی ز خود به راهگذر بستهایم ماشمارهٔ ۳۳در گرد غربت آینه دار خودیم ماشمارهٔ ۳۴از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ماشمارهٔ ۳۵راز خویت از بدآموز تو میجوییم ماشمارهٔ ۳۶آشنایانه کشد خار رهت دامن ماشمارهٔ ۳۷از تست اگر ساخته، پرداخته ماشمارهٔ ۳۸مدام محرم صهبا بود پیاله ماشمارهٔ ۳۹لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ماشمارهٔ ۴۰محو کن نقش دویی از ورق سینه ماشمارهٔ ۴۱ای خداوند خردمند و جهان داور داناشمارهٔ ۴۲به شغل انتظار مهوشان در خلوت شبهاشمارهٔ ۴۳پس از عمری که فرسودم به مشق پارساییهاشمارهٔ ۴۴ز من گرت نبود باور انتظار، بیاشمارهٔ ۴۵خیز و بیراهه روی را سر راهی دریابشمارهٔ ۴۶گر پس از جور به انصاف گراید چه عجب؟شمارهٔ ۴۷جنون محمل به صحرای تحیر رانده است امشبشمارهٔ ۴۸از انده نایافت قلق میکنم امشبشمارهٔ ۴۹سحر دمیده و گل در دمیدنست مخسپشمارهٔ ۵۰خوشم که چرخ به کوی توام ز پا انداختشمارهٔ ۵۱فغان که برق عتاب تو آنچنانم سوختشمارهٔ ۵۲آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوختشمارهٔ ۵۳اندوده به داغی دو سه پر کاله فرو ریختشمارهٔ ۵۴نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداستشمارهٔ ۵۵منع ز صهبا چرا باده روان پرور استشمارهٔ ۵۶هر چه فلک نخواسته ست هیچ کس از فلک نخواستشمارهٔ ۵۷بس که درین داوری بی اثر افتاده استشمارهٔ ۵۸از فرنگ آمده در شهر فراوان شده استشمارهٔ ۵۹جیب مرا مدوز که بودش نمانده استشمارهٔ ۶۰گر بار نیست سایه خود از بید بوده استشمارهٔ ۶۱امشب آتشینرویی گرم ژندخوانیهاستشمارهٔ ۶۲سموم وادی امکان ز بس جگر تابستشمارهٔ ۶۳هم وعده و هم منع ز بخشش چه حسابستشمارهٔ ۶۴نشاط معنویان از شرابخانه تستشمارهٔ ۶۵حق جلوه گر ز طرز بیان محمدستشمارهٔ ۶۶چو صبح من ز سیاهی به شام مانندستشمارهٔ ۶۷به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارستشمارهٔ ۶۸چشمم از ابر اشکبارترستشمارهٔ ۶۹کشته را رشک کشته دگرستشمارهٔ ۷۰سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش استشمارهٔ ۷۱ما لاغریم گر کمر یار نازکستشمارهٔ ۷۲لب شیرین تو جان نمکستشمارهٔ ۷۳لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلستشمارهٔ ۷۴در بذل لآلی و رقم دست کریم ستشمارهٔ ۷۵گرد ره خویش از نفسم باز ندانستشمارهٔ ۷۶تا به سویم نظر لطف «جمس تامسن » استشمارهٔ ۷۷ای که گفتی غم درون سینه جانفرساست، هستشمارهٔ ۷۸به وادیی که در آن خضر را عصا خفته ستشمارهٔ ۷۹ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ستشمارهٔ ۸۰ایمنیم از مرگ تا تیغت جراحت بار هستشمارهٔ ۸۱در بند تو چشم از دو جهان دوخته ای هستشمارهٔ ۸۲غبار طرف مزارم به پیچ و تابی هستشمارهٔ ۸۳هند را رند سخن پیشه گمنامی هستشمارهٔ ۸۴اختری خوشتر ازینم به جهان می بایستشمارهٔ ۸۵هر ذره محو جلوه حسن یگانهایستشمارهٔ ۸۶ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ستشمارهٔ ۸۷با من که عاشقم سخن از ننگ و نام چیست؟شمارهٔ ۸۸گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ستشمارهٔ ۸۹لعل تو خسته اثر التماس کیست؟شمارهٔ ۹۰ببین که در گل و مل جلوه گر برای تو کیست؟شمارهٔ ۹۱در گرد ناله وادی دل رزمگاه کیست؟شمارهٔ ۹۲در تابم از خیال که دل جلوه گاه کیست؟شمارهٔ ۹۳نه هرزه همچو نی از مغزم استخوان خالی ستشمارهٔ ۹۴گلشن به فضای چمن سینه ما نیستشمارهٔ ۹۵بلبل دلت به ناله خونین به بند نیستشمارهٔ ۹۶منع ما از باده عرض احتسابی بیش نیستشمارهٔ ۹۷دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیستشمارهٔ ۹۸چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیستشمارهٔ ۹۹یاد از عدو نیارم وین هم ز دوربینی ستشمارهٔ ۱۰۰خواست کز ما رنجد و تقریب رنجیدن نداشتشمارهٔ ۱۰۱گل را به جرم عربده رنگ و بو گرفتشمارهٔ ۱۰۲ساخت ز راستی به غیر ترک فسونگری گرفتشمارهٔ ۱۰۳بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفتشمارهٔ ۱۰۴یار در عهد شبابم به کنار آمد و رفتشمارهٔ ۱۰۵دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفتشمارهٔ ۱۰۶محو خودست لیک نه چون من درین چه بحث؟شمارهٔ ۱۰۷نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟شمارهٔ ۱۰۸جلوه می خواهیم آتش شو هوای ما مسنجشمارهٔ ۱۰۹ای که نبوی هر چه نبود در تماشایش مپیچشمارهٔ ۱۱۰در پرده شکایت ز تو داریم و بیان هیچشمارهٔ ۱۱۱باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبحشمارهٔ ۱۱۲آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرحشمارهٔ ۱۱۳ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخشمارهٔ ۱۱۴تا بشوید نهاد ما ز وسخشمارهٔ ۱۱۵لبم از زمزمه یاد تو خاموش مبادشمارهٔ ۱۱۶تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده بادشمارهٔ ۱۱۷به بند پرسش حالم نمی توان افتادشمارهٔ ۱۱۸بی دل نشد ار دل به بت غالیه مو دادشمارهٔ ۱۱۹هر دم ز نشاطم دل آزاد بجنبدشمارهٔ ۱۲۰غم من از نفس پندگو چه کم گرددشمارهٔ ۱۲۱دماغ اهل فنا نشئه بلا داردشمارهٔ ۱۲۲آزادگی ست سازی اما صدا نداردشمارهٔ ۱۲۳به ذوقی سر ز مستی در قفای ره روان داردشمارهٔ ۱۲۴تنگست دلم حوصله راز نداردشمارهٔ ۱۲۵نومیدی ما گردش ایام نداردشمارهٔ ۱۲۶خوش ست آن که با خویش جز غم نداردشمارهٔ ۱۲۷نقابدار که آیین رهزنی داردشمارهٔ ۱۲۸کو فنا تا همه آلایش پندار بردشمارهٔ ۱۲۹ذوقش به وصل گرچه زبانم ز کار بردشمارهٔ ۱۳۰حور بهشتی ز یاد آن بت کشمیر بردشمارهٔ ۱۳۱در کلبه ما از جگر سوخته بو بردشمارهٔ ۱۳۲اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذردشمارهٔ ۱۳۳از رشک کرد آنچه به من روزگار کردشمارهٔ ۱۳۴صاحبدلست و نامور عشقم به سامان خوش نکردشمارهٔ ۱۳۵هم «انا الله » خوان درختی را به گفتار آوردشمارهٔ ۱۳۶شادم به خیالت که ز تابم به در آوردشمارهٔ ۱۳۷اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیردشمارهٔ ۱۳۸صبح ست خوش بود قدحی بر شراب زدشمارهٔ ۱۳۹من به وفا مردم و رقیب به در زدشمارهٔ ۱۴۰گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزدشمارهٔ ۱۴۱تا کیم دود شکایت ز بیان برخیزدشمارهٔ ۱۴۲نگاهش ار به سر نامه وفا ریزدشمارهٔ ۱۴۳خوشا که گنبد چرخ کهن فرو ریزدشمارهٔ ۱۴۴گویم سخنی گرچه شنیدن نشناسدشمارهٔ ۱۴۵خوبان نه آن کنند که کس را زیان رسدشمارهٔ ۱۴۶نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسدشمارهٔ ۱۴۷هر ذره را فلک به زمینبوس میرسدشمارهٔ ۱۴۸ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشدشمارهٔ ۱۴۹ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشدشمارهٔ ۱۵۰به ره با نقش پای خویشم از غیرت سری باشدشمارهٔ ۱۵۱تا چند بلهوس می و عاشق ستم کشدشمارهٔ ۱۵۲شوخی چشم حبیب فتنه ایام شدشمارهٔ ۱۵۳دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شدشمارهٔ ۱۵۴دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمدشمارهٔ ۱۵۵ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمدشمارهٔ ۱۵۶چو زه به قصد نشان بر کمان بجنباندشمارهٔ ۱۵۷نهم جبین به درش آستان بگرداندشمارهٔ ۱۵۸نادان صنم من روش کار نداندشمارهٔ ۱۵۹گر چنین ناز تو آماده یغما ماندشمارهٔ ۱۶۰نفس از بیم خویت رشته پیچیده را ماندشمارهٔ ۱۶۱دریغا که کام و لب از کار ماندشمارهٔ ۱۶۲باید ز می هر آینه پرهیز گفتهاندشمارهٔ ۱۶۳بهر خواری بس که سرگرم تلاشم کردهاندشمارهٔ ۱۶۴مژده صبح درین تیره شبانم دادندشمارهٔ ۱۶۵پروا اگر از عربده دوش نکردندشمارهٔ ۱۶۶عجب که مژده دهان رو به سوی ما آرندشمارهٔ ۱۶۷شوقم ز پند بر در فریاد میزندشمارهٔ ۱۶۸ننگ فرهادم به فرسنگ از وفا دور افگندشمارهٔ ۱۶۹بتان شهر ستم پیشه شهریارانندشمارهٔ ۱۷۰دلستانان بحل اند ار چه جفا نیز کنندشمارهٔ ۱۷۱آنان که وصل یار همی آرزو کنندشمارهٔ ۱۷۲به مقصدی که مر آن را ره خدا گویندشمارهٔ ۱۷۳به عشق از دو جهان بی نیاز باید بودشمارهٔ ۱۷۴دانست کز شهادتم امید حور بودشمارهٔ ۱۷۵قدر مشتاقان چه داند؟ درد ما چندش بود؟شمارهٔ ۱۷۶چه خیزد از سخنی کز درون جان نبودشمارهٔ ۱۷۷دوش کز گردش بختم گله بر روی تو بودشمارهٔ ۱۷۸تاجر شوق بدان ره به تجارت نرودشمارهٔ ۱۷۹عاشق چو گفتیش که برو زود میرودشمارهٔ ۱۸۰چاک از جیبم به دامان میرودشمارهٔ ۱۸۱چون گویم از تو بر دل شیدا چه میرود؟شمارهٔ ۱۸۲چون بپویی به زمین چرخ زمین تو شودشمارهٔ ۱۸۳دل نه تنها ز فراق تو فغان ساز دهدشمارهٔ ۱۸۴دگر فریب بهارم سر جنون ندهدشمارهٔ ۱۸۵غم چو به هم درافگند رو که مراد میدهدشمارهٔ ۱۸۶داغم از پرده دل رو به قفا میآیدشمارهٔ ۱۸۷نه از شرمست کز چشم وی آسان برنمیآیدشمارهٔ ۱۸۸چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمیآیدشمارهٔ ۱۸۹کسی بامن چه در صورت پرستی حرف دین گویدشمارهٔ ۱۹۰ز بس تاب خرام کلکم آذر بیزد از کاغذشمارهٔ ۱۹۱به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آرشمارهٔ ۱۹۲ای دل از گلبن امید نشانی به من آرشمارهٔ ۱۹۳مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهارشمارهٔ ۱۹۴بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر برشمارهٔ ۱۹۵بتی دارم ز شنگی روزگاران خو، بهاران برشمارهٔ ۱۹۶بیا و جوش تمنای دیدنم بنگرشمارهٔ ۱۹۷در گریه از بس نازکی رخ مانده بر خاکش نگرشمارهٔ ۱۹۸بر دل نفس غمم سرآورشمارهٔ ۱۹۹ای ذوق نواسنجی بازم به خروش آورشمارهٔ ۲۰۰ای شوق به ما عربده بسیار میاموزشمارهٔ ۲۰۱خون قطره قطره می چکد از چشم تر هنوزشمارهٔ ۲۰۲با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوزشمارهٔ ۲۰۳یقین عشق کن و از سر گمان برخیزشمارهٔ ۲۰۴یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریزشمارهٔ ۲۰۵لطفی به تحت هر نگه خشمگین شناسشمارهٔ ۲۰۶داغ تلخ گویانم لذت سم از من پرسشمارهٔ ۲۰۷کاشانه نشین عشوه گری را چه کند بس؟شمارهٔ ۲۰۸تیغ از نیام بیهده بیرون نکرده کسشمارهٔ ۲۰۹هر که را بینی ز می بیخود، ثنایش می نویسشمارهٔ ۲۱۰من و نظاره رویی که وقت جلوه از تابششمارهٔ ۲۱۱خوشا حالم تن آتش بستر آتششمارهٔ ۲۱۲ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارششمارهٔ ۲۱۳مپرس حال اسیری که در خم هوسششمارهٔ ۲۱۴بیا به باغ و نقاب از رخ چمن برکششمارهٔ ۲۱۵دود سودایی تتق بست آسمان نامیدمششمارهٔ ۲۱۶خوشا روز و شب کلکته و عیش مقیمانششمارهٔ ۲۱۷نیست معبودش حریف تاب ناز آوردنششمارهٔ ۲۱۸دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوششمارهٔ ۲۱۹چون عکس پل به سیل به ذوق بلا برقصشمارهٔ ۲۲۰دل در غمش بسوز که جان میدهد عوضشمارهٔ ۲۲۱گویی که هان وفا که وفا بوده است شرطشمارهٔ ۲۲۲تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلطشمارهٔ ۲۲۳مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟شمارهٔ ۲۲۴تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظ؟شمارهٔ ۲۲۵شادم که بر انکار من شیخ و برهمن گشته جمعشمارهٔ ۲۲۶تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمعشمارهٔ ۲۲۷به خون تپم به سر رهگذر دروغ دروغشمارهٔ ۲۲۸هنگام بوسه بر لب جانان خورم دریغشمارهٔ ۲۲۹ای کرده غرقم بی خبر شو زین نشانها یک طرفشمارهٔ ۲۳۰گل و شمعم به مزار شهدا گشت تلفشمارهٔ ۲۳۱شدم سپاسگزار خود از شکایت شوقشمارهٔ ۲۳۲به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریقشمارهٔ ۲۳۳بحر اگر موج زنست از خس و خاشاک چه باک؟شمارهٔ ۲۳۴مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاکشمارهٔ ۲۳۵سبکروحم بود بار من اندکشمارهٔ ۲۳۶ای ترا و مرا درین نیرنگشمارهٔ ۲۳۷راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دلشمارهٔ ۲۳۸تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافلشمارهٔ ۲۳۹گفتم ز شادی نبودم گنجیدن آسان در بغلشمارهٔ ۲۴۰داریم در هوای تو مستی به بوی گلشمارهٔ ۲۴۱نه مرا دولت دنیا نه مرا اجر جمیلشمارهٔ ۲۴۲هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتادهامشمارهٔ ۲۴۳بود بدگو ساده با خود همزبانش کردهامشمارهٔ ۲۴۴دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتمشمارهٔ ۲۴۵یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتمشمارهٔ ۲۴۶نوگرفتار تو و دیرینه آزاد خودمشمارهٔ ۲۴۷این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟شمارهٔ ۲۴۸آنم که لب زمزمه فرسای ندارمشمارهٔ ۲۴۹ز من حذر نکنی گر لباس دین دارمشمارهٔ ۲۵۰آسمان بلند را میرمشمارهٔ ۲۵۱تا به کی صرف رضاجویی دلها باشمشمارهٔ ۲۵۲اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشمشمارهٔ ۲۵۳بی پردگی محشر رسوایی خویشمشمارهٔ ۲۵۴در وصل دل آزاری اغیار ندانمشمارهٔ ۲۵۵بخت در خوابست می خواهم که بیدارش کنمشمارهٔ ۲۵۶خود را همی به نقش طرازی علم کنمشمارهٔ ۲۵۷میربایم بوسه و عرض ندامت میکنمشمارهٔ ۲۵۸رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنمشمارهٔ ۲۵۹در هر انجام محبت طرح آغاز افگنمشمارهٔ ۲۶۰صبح ست خیز تا نفسی در هم افگنمشمارهٔ ۲۶۱دگر نگاه ترا مست ناز میخواهمشمارهٔ ۲۶۲گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر همشمارهٔ ۲۶۳درد ناسازست و درمان نیز همشمارهٔ ۲۶۴نشاط آرد به آزادی ز آرایش بریدن همشمارهٔ ۲۶۵صبح شد خیز که روداد اثر بنمایمشمارهٔ ۲۶۶شبهای غم که چهره به خوناب شستهایمشمارهٔ ۲۶۷وحشتی در سفر از برگ سفر داشتهایمشمارهٔ ۲۶۸تا فصلی از حقیقت اشیا نوشتهایمشمارهٔ ۲۶۹بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایمشمارهٔ ۲۷۰جلوه معنی به جیب وهم پنهان کردهایمشمارهٔ ۲۷۱بر لب یا علی سرای باده روانه کرده ایمشمارهٔ ۲۷۲رفت بر ما آنچه خود ما خواستیمشمارهٔ ۲۷۳بیا که قاعده آسمان بگردانیمشمارهٔ ۲۷۴بس که بپیچد به خویش جاده ز گمراهیمشمارهٔ ۲۷۵سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیمشمارهٔ ۲۷۶ها، پری شیوه غزالان و ز مردم رمشانشمارهٔ ۲۷۷چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمانشمارهٔ ۲۷۸به خونم دست و تیغ آلود جانانشمارهٔ ۲۷۹زهی باغ و بهار جان فشانانشمارهٔ ۲۸۰حیف ست قتلگه ز گلستان شناختنشمارهٔ ۲۸۱چیست به لب خنده از عتاب شکستنشمارهٔ ۲۸۲خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستنشمارهٔ ۲۸۳خیره کند مرد را مهر درم داشتنشمارهٔ ۲۸۴جنون مستم به فصل نوبهارم میتوان کشتنشمارهٔ ۲۸۵چه غم ار به جد گرفتی ز من احتراز کردن؟شمارهٔ ۲۸۶خجل ز راستی خویش می توان کردنشمارهٔ ۲۸۷تا ز دیوانم که سرمست سخن خواهد شدن؟شمارهٔ ۲۸۸طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدنشمارهٔ ۲۸۹دل زان مژه تیز به یکبار کشیدنشمارهٔ ۲۹۰ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کنشمارهٔ ۲۹۱بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای منشمارهٔ ۲۹۲رشک سخنم چیست؟ نه شهد هوس ست اینشمارهٔ ۲۹۳سرشک افشانی چشم ترش بینشمارهٔ ۲۹۴بالم به خویش بس که به بند کمند توشمارهٔ ۲۹۵عرض خود برد که رسوایی ما خیزد ازوشمارهٔ ۲۹۶دولت به غلط نبود از سعی پشیمان شوشمارهٔ ۲۹۷گستاخ گشته ایم غرور جمال کو؟شمارهٔ ۲۹۸گویی به من کسی که ز دشمن رسیده کو؟شمارهٔ ۲۹۹حق که حقست سمیع ست فلانی بشنوشمارهٔ ۳۰۰هله من عاشق ذاتم تنه ناها یا هوشمارهٔ ۳۰۱شاها به بزم جشن چو شاهان شراب خواهشمارهٔ ۳۰۲بتی دارم از اهل دل رم گرفتهشمارهٔ ۳۰۳مر ز فنا فراغ را مژده برگ و ساز دهشمارهٔ ۳۰۴گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینهشمارهٔ ۳۰۵بر دست و پای بند گرانی نهاده ایشمارهٔ ۳۰۶چون زبانها لال و جانها پر ز غوغا کردهایشمارهٔ ۳۰۷میرود خنده به سامان بهاران زدهایشمارهٔ ۳۰۸کیستم دست به مشاطگی جان زدهایشمارهٔ ۳۰۹دارم دلی ز غصه گرانبار بودهایشمارهٔ ۳۱۰سرچشمه خونست ز دل تا به زبان هایشمارهٔ ۳۱۱در زمهریر سینه آسودگان نه ایشمارهٔ ۳۱۲خشنود شوی چون دل خشنود نیابیشمارهٔ ۳۱۳دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستیشمارهٔ ۳۱۴گر نه نواها سرودمی چه غمستی؟شمارهٔ ۳۱۵در بستن تمثال تو حیرت رقمستیشمارهٔ ۳۱۶اندوه پرافشانی از چهره عیانستیشمارهٔ ۳۱۷ای موج گل نوید تماشای کیستی؟شمارهٔ ۳۱۸به دل ز عربده جایی که داشتی داریشمارهٔ ۳۱۹ای به صدمه ای آهی بر دلت ز ما باریشمارهٔ ۳۲۰نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداریشمارهٔ ۳۲۱دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبریشمارهٔ ۳۲۲از جسم به جان نقاب تا کی؟شمارهٔ ۳۲۳نخواهم از صف حوران ز صد هزار یکیشمارهٔ ۳۲۴ز بس که با تو به هر شیوه آشناستمیشمارهٔ ۳۲۵رفت آن که کسب بوی تو از باد کردمیشمارهٔ ۳۲۶دل که ازمن مر ترا فرجام ننگ آرد همیشمارهٔ ۳۲۷اگر به شرع سخن در بیان بگردانیشمارهٔ ۳۲۸مژده خرمی و بی خللی را مانیشمارهٔ ۳۲۹بدین خوبی خرد گوید که کام دل مخواه از ویشمارهٔ ۳۳۰ای که گفتم ندهی داد دل آری ندهیشمارهٔ ۳۳۱همنشین جان من و جان تو این انگیز هیشمارهٔ ۳۳۲تابم ز دل برد کافراداییشمارهٔ ۳۳۳زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟شمارهٔ ۳۳۴کافرم گر از تو باور باشدم غمخواریی