شمارهٔ ۱۷۹
عاشق چو گفتیش که برو زود میرودنازم به خواجگی غضبآلود میرود
امشب به بزم دوست کسی نام ما نبردگویی سخن ز طالع مسعود میرود
از نامهام مرنج که آخر شدهست کارشمع خموشم و ز سرم دود میرود
شادم به بزم وعظ که رامش اگر چه نیستباری حدیث چنگ و نی و عود میرود
فردوس جوی عمر به وسواس داده راسرمایه نیز در هوس سود میرود
نخوت نگر که می خلد اندر دلش ز رشکحرفی که در پرستش معبود میرود
ما هم به لاغ و لابه تسلی شویم کاشنادان ز بزم دوست چه خشنود میرود
رشک وفا نگر که به دعویگه رضاهرکس چگونه در پی مقصود میرود
فرزند زیر تیغ پدر مینهد گلوگر خود پدر در آتش نمرود میرود
غالب خوش است فرصت موهوم و فکر عیشتاری که نیست در سر این پود میرود