گنج

شمارهٔ ۱۵۰

به ره با نقش پای خویشم از غیرت سری باشدکه ترسم دوست جویان را به کویش رهبری باشد
نمی گیری به خون خلق بی پروانگاهان راتواند بود یا رب بعد محشر محشری باشد؟
چه گویم سوز دل با چون تو غم نادیده بدمستی؟مثالی وانمایم گر کباب و اخگری باشد
رسد هر روزم از خلد برین ناخوانده مهمانیجحیم من گر از داغ بهشتی پیکری باشد
نخواهد بود رسم آنجا به دیوان داوری بردنگرفتم کشور مهر و وفا را داوری باشد
توان صیقل بهای تیغ قاتل هم ادا کردناگر فصاد را در دهر مزد نشتری باشد
مکیدم آنقدر کز بوسه و دشنام خالی شدلب یارست و حرفی چند گو با دیگری باشد
به ذوق لذتی کز خاره و خاراست پهلو رابنالم همچنین گر هم ز نسرین بستری باشد
به جانی گر خود از کوه ست در وی لرزه اندازدبه چشمی گر خود از سام است گردی لشکری باشد
ستایم حق شناسی های محبوبی که در محفلدلش با چشم پر خون و لبش با ساغری باشد
نبود ار تیشه پیدا سر به سنگی می زدم لیکنستم باشد که در بیهوده میری همسری باشد
بیابد هم ز من آنچه از ظهوری یافتم غالباگر جادوبیانان را ز من واپستری باشد