گنج

شمارهٔ ۱۴۹

قافیه: ینباشد۱۰ بیت
ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشدز رشک غیر باید مرد گر مهر تو کین باشد
از آن سرمایه خوبی به وصلم کام دل جستنبدان ماند که موری خرمنی را در کمین باشد
محبت هر چه با آن تیشه زن کرد از ستم نبودچنین افتد چو عاشق سخت و شاهد نازنین باشد
به روزی کش شبی با مدعی باید به سر بردنبه من ضایع کند گر صد نگاه خشمگین باشد
نسوزد بر خودم دل گر بسوزد برق خرمن راکه دانم آنچه از من رفت حق خوشه چین باشد
به پیر خانقه در روضه یکجا خوش توان بودنبه شرط آن که از ما باده وز شیخ انگبین باشد
جفاهای ترا آخر وفایی هست پندارمدرین میخانه صاف می به جام واپسین باشد
بری از شحنه دل تا خون بریزی بی گناهی رانترسی از خدا آیین بی باکی نه این باشد
چه رفت از زهره با هاروت خاکم در دهن باداتو مریم باشی و کار تو با روح الامین باشد
از آن گردی که در راهش نشیند بر رخم غالبچه خیزد چون هم از من رخ هم از من آستین باشد