گنج

شمارهٔ ۱۴۸

ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشدتو جان عالمی، حیف ست گر جان در تنم باشد
زهی قسمت که ساز طالع عیشم کنند آن رااگر خود جزوی از گردون به کام دشمنم باشد
بیاسا ساعتی تا بر دم تیغت گلو سایمکه از خود نیز در کشتن حقی بر گردنم باشد
شناسم سعی بخت خویش در نامهربانیهابلرزم بر گلستان گر گلی در دامنم باشد
تو داری دین و ایمانی بترس از دیو و نیرنگشچو نبود توشه راهی چه باک از رهزنم باشد
به ذوق عافیت یاران روند از خویش و چون من همخلد در پای من خاری که در پیراهنم باشد
بدان تا با من آویزد چو حرف رنگ و بو گویددلم با اوستی اما زبان با گلشنم باشد
بدین آهنگ های پست نتوان غم برون دادنمگر صور قیامت ساز شور شیونم باشد
به سودایت همان انداز از خود رفتنی دارماگر چون ناله زنجیر بند از آهنم باشد
به زر همدوش قارون خفتن از دون همتی خیزدبیا تا در سخن پیچم که از غالب هم‌فنم باشد