شمارهٔ ۱۴۷
هر ذره را فلک به زمینبوس میرسدگر خاک راست دعوی ناموس میرسد
زان می که صاف آن به بتان وقف کردهانددرد ته پیاله به طاووس میرسد
زین سان که خو گرفته عاشقکشیست حسنمر شمع را شکایت فانوس میرسد
خود پیش خود کفیل گرفتاری منستهردم به پرسش دل مأیوس میرسد
بیرون میا ز خانه به هنگام نیمروزرشک آیدم که سایه به پابوس میرسد
ارباب جاه را ز رعونت گزیر نیستکاین نشئه از شراب خم کوس میرسد
گفتم به وهم پرسش عبرت برای چه؟گفتا ز طوف دخمه کاووس میرسد
سجاده رهن مینپذیرفت میفروشکاین را نسب به خرقه سالوس میرسد
خون موجزن ز مغز رگ جان ندیدهایدانی که از تراوش کیموس میرسد
خشکست گر دماغ ورع غالبا چه بیمکز ذوق سودن کف افسوس میرسد