گنج

شمارهٔ ۱۰۳

بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفتباده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت
این سفال از کف خاک جگر گرم که بود؟دست شستیم ز صهبا که به پیمودن رفت
خیز و در دامن باد سحر آویز به عذرگر شبت تیره به داغ مژه نگشودن رفت
هر چه از گریه فشاندیم به نشمردن ریختهر چه از ناله رساندیم به نشنودن رفت
ریگ در بادیه عشق روانست هنوزتا چه ها پای در این راه به فرسودن رفت
باخت از بس که زلیخا به تماشای تو رنگاز حیا بر در زندان به گل اندودن رفت
بر تنک مایگیم رحم، که یک عمر گناههم به تاراج سبکدستی بخشودن رفت
داغ تردستی اشکم، که ز افشردن دلهر چه در گریه فزودیم در افزودن رفت
شستشو مشغله شوخی ابر کرم ستدژم آن خرقه که با داغ نیالودن رفت
مدعی خواست رود بر اثر من غالبهر چه زو بود به سودای چو من بودن رفت