گنج

شمارهٔ ۲۸۹

دل زان مژه تیز به یکبار کشیدندامن به درشتی بود از خار کشیدن
دارم سر این رشته بدان سان که ز دیرمتا کعبه توان برد به زنار کشیدن
در خلد ز شادی چه رود بر سرم آیا؟چون کم نشود باده ز بسیار کشیدن
حق گویم و نادان به زبانم دهد آزاریارب چه شد آن فتوی بر دار کشیدن؟
گنجینه حسن ست طلسمی که کس از ویچون عقده نیارد گهر از تار کشیدن
ز آسایش دل گرچه مرادی دگرم نیستباری نفسی چند به هنجار کشیدن
از بس که دلاویز بود جاده راهشزحمت دهدم پای ز رفتار کشیدن
از مطلع تابنده نهم پاره لعلیدر رشته دم گوهر شهوار کشیدن
دریاب که با این همه آزار کشیدنلب می گزم از کار به زنهار کشیدن
جان دادم و داغم که پس از من ز که خواهیخجلت ز گرانجانی اغیار کشیدن؟
مشتاق قبولم من و دل تاب نداردآری ز لب نازک دلدار کشیدن
من کافر زنهاری شاهم به من ارزدمی در رمضان بر سر بازار کشیدن
فرجام سخن گویی غالب به تو گویمخون جگرست از رگ گفتار کشیدن