شمارهٔ ۲۸۸
طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدنمهربان شو ور نه بر خود مهربان خواهم شدن
خار و خس هرگه در آتش سوخت آتش می شودمردم از ذوق لبت چندان که جان خواهم شدن
در تبند از تاب رشک طاقت نظاره امخوش بیا کامشب بهشت دشمنان خواهم شدن
محو گشتم در تغافل برنتابم التفاتگر به چشمم جا دهی خواب گران خواهم شدن
آبم از شرم وفا و از خودم پا در گل ستتا نپنداری که از کویت روان خواهم شدن
پیش خود بسیارم و بسیار مشتاق توامتا کجا صرف گداز امتحان خواهم شدن
گرم باد از نغمه بزم دعوت بال هماساز آواز شکست استخوان خواهم شدن
با هوس خویش ست حسن و از وفا بیگانه استمهر کم کن ور نه بر خود بدگمان خواهم شدن
بس که فکر معنی نازک همی کاهد مراشاهد اندیشه را موی میان خواهم شدن
لذت زخمم چو خون غالب در اعضا میدودرنج اگر اینست راحت را ضمان خواهم شدن