گنج

شمارهٔ ۲۹۰

ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کنبند گر بدین ذوق ست پاره ای گرانتر کن
فیض عیش نوروزی جاودانه خوش باشدروز من ز تاریکی با شبم برابر کن
زانچه دل ز هم پاشد، لب چه طرف بربنددیا مجال گفتن ده یا نه گفته باور کن
در رسایی سعیم عقده ها پیاپی زندر روانی کارم فتنه ها شناور کن
ای که از تو می آید خس شررفشان کردنزخم را ز خونابش بخیه ها پر آذر کن
خوی سرکشم دادی عجز رشک نپسندمسینه من از گرمی تابه سمندر کن
«کن » به پارسی گفتی ساز مدعا کردمهم به خویش در تازی گفته را مکرر کن
زین درونه کاویها گوهرم به کف نامدخدمتی معین شد اجرتی مقرر کن
از درون روانم را در سپاس خویش آوروز برون زبانم را شکوه سنج اختر کن
بخشش خداوندی گر فراخور ظرف ستهم به هوش بیشی ده هم به می توانگر کن
بهر خویشتن غالب هستیی تراشیده ستقهرمان وحدت را در میانه داور کن