شمارهٔ ۲۹۱
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای منناله می روید چو خار ماهی از اعضای من
مست دردم ساز و برگ انتعاشم ناله استبی شکستن برنیاید باده از مینای من
فصلی از باب شکست رنگ انشا کرده اممی توان راز درونم خواند از سیمای من
رفتم از کار و همان در فکر صحرا گردیمجوهر آیینه زانوست خار پای من
دانمش در انتظار غیر و نالم زارزاروای من گر رفته باشد خوابش از غوغای من
بس که هامون از تب وتابم سراسر آتش ستبر هوا چون دود لرزد سایه در صحرای من
زلف می آراید و از ناز یادم می کنددر خم آن طره خالی دیده باشد جای من
خاطر منت پذیر و خوی نازک داده ایگر ببخشی شرمسارم ور نبخشی وای من
مدتی ضبط شرر کردم به پاس غم ولیخون چکیدن دارد اکنون از رگ خارای من
در هجوم ظلمت از بس خویش را گم می کندقطره در دریاست گویی سایه در شبهای من
حسن لفظ و معنیم غالب گواه ناطق ستبر عیار کامل نفس من و آبای من