گنج

شمارهٔ ۲۳۴

مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاکاز رشک تشنه ای که به دریا شود هلاک
گردم هلاک فره فرجام رهرویکاندر تلاش منزل عنقا شود هلاک
نازم به کشته ای که چو یابد دوباره عمردر عذر التفات مسیحا شود هلاک
دارم به کنج غمکده رشک کسی که اودر جلوه گاه دوست به غوغا شود هلاک
منمای رخ به ما که به دعوی نشسته ایمدر خلوتی که ذوق تماشا شود هلاک
با عاشق امتیاز تغافل نشان دهدتا خود ز شرم شکوه بیجا شود هلاک
نامرد را به لخلخه آسایش مشاممرد از تف سموم به صحرا شود هلاک
با خضر گر نمی روم از بیم ناکسی ستترسم ز ننگ همرهی ما شود هلاک
غم لذتی ست خاص که طالب به ذوق آنپنهان نشاط ورزد و پیدا شود هلاک
غالب ستم نگر که چو «ولیم فریزر»یزین سان به چیره دستی اعدا شود هلاک